خونه ی ما

بر بال کبوتر ها

چهارشنبه, ۱۲ اسفند ۱۳۹۴، ۰۷:۱۱ ب.ظ

سکانس چهارم (فرودگاه مشهد)


از در هواپیما که میایی بیرون هجوم هوای سرد رو به صورتت حس میکنی دست عاقا سید

 رو میگیری که گرم بشی...میریم توی سالن و منتظر چمدون...همونقدری که توی هواپیما

بودیم تا برسیم مشهد کنار نوار نقاله منتظر چمدون وایسادیمشایدم یادشون رفته بود

چمدون ما رو بفرستن و الان یه هواپیما داشت دربست چمدونمونو می آورد ، بجز ما دو سه

نفر دیگه منتظر وسایلشون مونده بودن دیگه کم کم داشتیم بیخیال چمدون و اسباب سفر

میشدیم که دیدم یه چمدون زار و نالان داره بطرفمون میاد (تو دو خط 10 بار از کلمه چمدون

استفاده شد) بهمون که رسید دیدم ای بابا اینی که ما همین یه ساعت پیش تحویل دادیم

 که اینقد درب و داغون و پیر و فرتوت و چروکیده نبود که...دوستان لطف کرده بودن اینقد وسایل

 رو کوبیده بودن تو سر هم که تمام دل و روده توش که جابجا شده بود که هیچی ، 50% پیچاش

 هم باز شده بود و همه دسته و گیره و همه چیش آویزون بود...بخاطر همین بود فک کنم روشون

نمیشد بهمون تحویلش بدندیگه از اونجایی که ما میخواستیم دو سه روز سفر عالی رو تجربه

 کنیم و اعصاب خودمونو خرد نکنیم نرفتیم یقه مسوولان امر رو بچسبیم که اقا این چه طرزشه !

اومدیم بیرون و تاکسی گرفتیم و مستقیم حرم (هتل رو فردا بهمون تحویل میدادن و طبق برنامه ریزیای

 از قبل مشخص شده قرار بود اون چند ساعت رو حرم باشیم)

از فرودگاه تا حرم یه چیزی حدود یه ربع بیست دقیق تو راه بودیم...یه حس سبکی و آرامش داشتم

دست همسری رو گرفتم و سرمو گذاشتم رو شونه اش...همین که پیچیدیم تو خیابون امام رضا و گنبد

طلایی پیدا شد یهو دلم لرزید...همسری گفت هر وقت میام تو این خیابون دلم میگیره بعدش دوتایی

سکوت کردیم و السلام علیک یا علی بن موسی الرضا ، السلام علیک یا امام الرئوف ، السلام علیک

یا شمس الشموس ، السلام علیک یا انیس النفوس


سکانس پنجم (حرم - نیمه شب)


دو سه ساعتی تا نماز صبح وقت بود و هوای نیمه شب یه کم سرد...تصمیم گرفتیم همه صحن ها

رو بگردیم ...اون حالت عرفانیه شبای حرم بی نظیره و من بشدت عاشق معنویتش...فرشته ها

گوشه گوشه صحن ورودمونو خوشامد میگفتن و ما اون لحظات غرق عشق و خوشبختی...همه جا

رو گشتیم و دیگه وقتش رسیده بود بریم خدمت آقا و عرض ادب و درد دل و سبک شدن روح و جسم

چه لحظات نابی...وضو گرفتیم و از هم جدا شدیم و قرار گذاشتیم بعد نماز صبح بریم پیش هم. همین

که وارد فضای حرم شدم و چشمم به ضریح افتاد همه دنیا و متعلقاتشو فراموش کرده بودم زمان رو

فراموش کرده بودم بین خودم و خدا و امام رضا هیچ پرده و حجابی نبود...حس میکردم تو بهشتم...آروم

بودم...یه آرامش عجیب و فرازمینی وای که چقدر فرشته اونجا بودن و داشتن لحظات عشقبازی خالق

 و مخلوق ، عابد و معبود رو ضبط و ثبت میکردن.به خودم که اومدم دیدم دو ساعت گذشته رفتم یه گوشه ای

نشستم پیش یه پیرزنی که مشغول نماز و دعا بود...غرق عبادت و دعا بودم که حاج خانوم انگاری قصد

داشت سر صحبت رو باز کنه...دل به دلش دادم و مادربزرگ کلی برام صحبت کرد و در آخرم برام آرزوی

خوشبختی کرد...نوای اذان صبح تو حرم و همه صحن و رواق ها پخش شد...کم کم آماده شدیم برا نماز و

دو رکعت نماز با حضور قلب توی تکه ای از بهشت...نماز صبح همیشه برام یه حال و هوای دیگه داره...انگار آدم

راحتتر با خدا کانکت میشه...نماز که تموم میشه با حاج خانوم دست میدم و ازش خداحافظی میکنم و میرم

بسمت جایی که با عاقا سید قرار گذاشتیم...همین که از دور میبینمش تو دلم کلی قربون صدقش میرم و با 

یه لبخند بزرگ میرم پیشش...

عه یه تیکش جا افتاد  با عاقا سید تو رواق امام خمینی قرار گذاشته بودیم که وقتی از دعا و نیایش فارغ

شدیم بریم اونجا وقتی رسیدم رواق گویا رسم بر این بود که هر صبح نیم جز از قرآن خونده بشه رفتم قرآن

برداشتم و شروع کردم با قاری خوندن...دستم زیر چونم بود که یهو چشمام گرم شده بودن و خوابم برده بود

و سرم سنگین شده بود و از رو دستم افتاد همین که سرم از رو دستم افتاد یهو بیدار شدم دیدم یه دختر

کوچولوی سه چهار ساله که کنارم نشسته بود داره صحنه خوابیدن و بیدار شدن منو به مامانش نشون میده.

زنگ زدم به همسری که من دیگه تحمل  ندارم به دادم برس که الانه که همینجا خوابم ببره عاقا سید یه

کمی نازمو کشید و گف ده دیقه دیگه تحمل کنم...از اونجایی که خانوم حرف گوش کنی هستم صبر کردم تا

قرآن تموم شد و با همسر به هم پیوستیم و رفتیم یه گوشه که یه کمی استراحت کنیم سرمو گذاشتم رو شونه

 همسر و چادرمم کشیدم رو صورتم و با اینکه فوق العاده خسته بودم اما خوابم نمیبرد...همسری پیشنهاد داد

 پا شیم بریم هتل و اونجا یه دل سیر استراحت کنیم...از رواق که اومدیم بیرون ، شب چادر سیاهشو جمع کرده

بود و نور صبح به همه جا پاشیده شده بود...رفتیم چمدون رو از امانات تحویل گرفتیم و پیاده راهیه هتل شدیم

 که هم یه پیاده روی صبحگاهی کرده باشیم هم از این هوای عالی صبح استفاده کرده باشیم یه حدود ده دیقه

یه ربع پیاده روی داشتیم تا برسیم... رفتیم یه کم خوراکیه خوشمزه خریدیم که قشنگ خواب از چشممون بپره 

و رفتیم و رفتیم و رفتیم تا رسیدیم به هتل.

ادامه دارد

  • ۹۴/۱۲/۱۲
  • سادات خانوم

نظرات (۲)

  • می نویسم از خودم
  • سلام
    به به شما هم که زیارت بودید :)
    زیارتتون قبول

    خادم سلطان کمی آرامتر جارو بزن
    خرده های قلب من با خاک اینجا درهم است...

    پاسخ:
    سلام

    بله خدا قول کنه امسال 2-3 باری قسمتم شد...قبول حق ان شا الله :)
    التماس راز و نیاز از طرف من رو سیاه :(
    برا مادرم مشهد بطلب لطفا
    پاسخ:
    من وقتی چشمم به حرم افتاد گفتم یا امام رضا بطلب همه اونایی رو که آرزوی زیارتت رو دارن

    ..ایشالا خودتون و مادر عزیزت به زودیه زود مشرف بشید.

    بانو جان نگو اینجوری...محتاج دعاتم خانم ♥
    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی